|
انتظار بيهودست انتظار سنگي ست براي توازن حيات و سرنوشت ما چنين بوده است ......
ببين كه چگونه تقدير خودش را بخواب خواهد زد تا عادت كنيم به فاصله ها وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد كرد و ما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد .......
افسوس كه قانون سرنوشت تسليم ما نشد وما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش حيات داشتيم و شوق ترنم صدايمان لبريز شاعرانه بود براي دوباره بودن ..........
اما تو تكرار نخواهي شد زيرا تو براي ابديت آمده بودي از عبورهاي رنگي براي معنا شدن در خويش ناب و بي همتا ماندي و خواهي ماند .
ببين كه چگونه تقدير
خودش را بخواب خواهد زد
تا عادت كنيم به فاصله ها
وبدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد كرد
وما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد  
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط هدا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 3:5 بعد از ظهر
نوشته شده توسط هدا در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 11:35 قبل از ظهر
|
يک سال ديگر گذشت و نمی دانم چه مقدار از راهم باقی مانده ، راهی که هنوز در راه است ، و منی که از گذشته نيرو می گيرم و از آينده اميد را می آموزم...اکنونم پر از عشق است و فرداهايم نيز.
سال گذشته در همين روز به خودم گفتم : دوست داشتن را بر دريافت آن مقدم بدار. و امسال می گويم : همه عشق باش و بس! باشد که تو را در کوچه های فنا گم کنم...گم شدنی چنان، که رد پايت را نيز از ياد ببرم. رها کن و برو ، رها کن آنچه را که از خس و خاشاک بر تنت جا مانده ، و برو راهت را ، گرچه نفس زنان و دلتنگ..وصالت را آبی است که باران پاييزی بر تن خسته می بارد.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط هدا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 8:6 بعد از ظهر
| مثل همیشه دوستت دارم ............
|
|
من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شدو نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد من به آخرین سطر نا نوشته هایم می اندیشم به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند هر چه از الفبای تو بر می دارم تا تمام شوی .لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی با این همه هنوز به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه
دوستت دارم....
اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم .سرما دوباره از تلاقی گیج زمین و زمان خط می خورد و این قصه دوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود .هر چند دیگر حرف دل از قلم پیدا و پنهان واژه های آغاز فصل افتاده .
اما هنوز هم شعر شکوفه شعر دیگریست بیایم سبزی این الفبای تازه را به بغض قافیه های سربی تاخت نزنیم.

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط هدا در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 5:35 بعد از ظهر
|
سلام به همگی
شرمنده که دیر به دیر مطلب میدم .باور کنید اصلا فرصت نمیشه الانم اومدم بگم
به خاطر یه دوست که برام خیلی خیلی عزیزه
اسم وب رو عوض کردم .امیدوارم خوشش بیاد شما هم خوشتون بیاد
برام دعا کنید.......
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط هدا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 6:55 بعد از ظهر